تبليغاتX
موفقیت در کوئست
Raise YourSelf To Help Mankind

 

The V Announces V-Malaysia 2009 Registration Rates

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل | 

 

اگر می خواهید کاری را انجام دهید که هیچ وقت انجام نداده اید، باید تبدیل به انسانی شوید که هیچ وقت نبوده اید!

توجه داشته باشید که این کار، شغل شما و مبلغ درآمد شما و وسیله رسیدن شما به اهداف و آرزوهایتان می باشد، بنابراین طرز برخوردتان با کار N.M باید بسیار جدی و در خور پتانسیل درآمدی آن باشد.

متأسفانه بعضی از دوستان به چشم نه کار دوم و یا کاری که چندان اهمیتی ندارد نگاه می کنند و وقت و تلاش (انرژی) کافی که سرمایه های اصلی در این کار هستند را به آن اختصاص نمی دهند و نتیجه کاملاً واضح است : نابرده رنج گنچ میسر نمی شود.

شما صرفاً با خرید یک محصول پولدار نمی شوید.

شما با تلاش و کوشش، و زحمت فراوان پولدار می شوید. شما همان چیزی را برداشت می کنید که کاشته اید. این سؤالات را هر هفته از خودتان بپرسید: من چه چیزی کاشته ام و انتظار برداشت چه چیزی را دارم؟ آیا من انتظار دارم که بذری را که کاشته ام در مدت دو ماه درختی تنومند شود؟

تلاش شما در این کار و اینکه شما چه قدر به این کار بها می دهید تعیین کننده میزان موفقیت شما در این کار است.

" دیگران شاید بتوانند موقتاً راه تو را سد کنند اما این تنها تویی که می توانی خود را برای همیشه متوقف نگه داری. "

" من کار را از همان جایی که دیگران ترکش کردند شروع کرده و پیگیری می کنم. "    ادیسون

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل | 

 

عقاب وقتی می خواهد به ارتفاع بالاتری صعود كند در لبه يك صخره به انتظار يك اتفاق می نشيند! می دانيد اين اتفاق چيست؟ گرد بادی كه از روبه رو بيايد! عقاب به محض اينكه آمدن گردباد را حس كرد بال های خود را می گشايد و اجازه ميدهد تا باد او را با خود بلند كند به محض اينكه طوفان قصد سرنگونی عقاب را كرد اين پرنده بلند پرواز سر خود را به اسمان  می كند و عمود بر طوفان و مانند گلوله توپی به سمت بالا پرتاب می شود او انقدر با كمك باد مخالف اوج می گيرد تا به ارتفاع مورد نظر برسد و ان گاه با چرخش خود به سوی قله مورد نظر در بالاترين نقطه كوهستان ماوا می گزيند.

خوب به شيوه عقاب برای بالا رفتن دقت كنيد  او منتظر حادثه می ماند حادثه ای كه به زعم مرغهای زمينی يك مصيبت و بلاست. او منتظر طوفان می نشيند تا از انرژی پنهان در گردباد به نفع خود استفاده كند وقتی طوفان از راه می رسد عقاب به جاي زانوی غم بغل گرفتن و در كنج سنگها پناه گرفتن جشن می گيرد و خود را به بالاترين نقطه وزش باد می رساند و از آنجا سنگين ترين ضربات گردباد را به نفع خود به كار می گيرد. عقاب از نيروی مهاجم به نفع خود استفاده می كند او نه تنها از نيروی مخالف نمی هراسد بلكه منتظر آن نيز می نشيند چرا كه می داند اين انرژی پنهان در نيروی مخالف است كه می تواند او را به فضای بالاتر پرتاب كند. انرژی اوج به رايگان به كسی داده نمی شود اساسا در قانون طبيعت تقلای بقای نيروهای منفی ايجاب می كند كه تعداد نيروهای مخالف در زندگی هميشه بيشتر از جريانهای موافق باشد در واقع رسم روزگار اين است كه هميشه تعداد كسانی كه مخالف شما هستند بسيار بيشتر از موافقين شما باشند پس اگر قرار است نيروی كمكی برای صعود شما حاصل گردد قاعدتا بايد اين نيرو از سوی مخالفين شما تامين شود بنابراين وقتی اتفاقی خلاف ميل شما رخ می دهد به جای عقب نشينی و سر خوردگی و واگذار كردن ميدان، بلافاصله عقاب گونه جشن بگيريد و اين رخداد ناخشايند را به فال نيك گرفته و سعی كنيد تا در لابه لای اين حادثه به ظاهر نامطلوب خواسته و طلب مورد نظر خود را پيدا كنيد و با استفاده از نيروی مخالف، خود را به خواسته خويش نزديك سازيد نيرويی كه قرار است در زندگی صعود كنيد توسط همان كسانی فراهم می شود كه الان مخالف جدی شما هستند و قصد نابودی شما را دارند. اين شما هستيد كه بايد منتظر فرصت باشيد و با تحمل و آمادگی و صبر و تدبير به موقع از نيروی مخالف برای بالا رفتن و اوج گرفتن استفاده كنيد و پس هرگز از وجود سختی و زحمت و نيروی مخالف در زندگی و كار و تحصلی خود گله مند نباشيد. اينها مخازن انرژی شما هستند و اگر نباشند شايد هرگز صعودی در زندگی شما حاصل نگردد به جای دست روی دست گذاشتن و از ناشناختنی بزرگ به خاطر وجود مشكلات و مخالفتها گله كردن كمی چشم دل خود را باز كنيد و به حكمت پنهان در مصيبتها و سختی های زندگی بيانديشيد. بنا را بر اين بگذاريد كه خالق هستی با هيچ موجودی حتی بدترين مخلوقات عالم هم دشمنی ندارد و اگر اتفاقی رخ می دهد كه به ظاهر آزار دهنده و ناخشايند است شك نكنيد كه ناشناختنی بزرگ در هر چه رقم می زند خير و بركت و سعادت پنهان كرده است اين ما هستيم كه بايد شجاعت رويارويی با جريان مخالف را داشته باشيم ودر وقت صحيح بالهای خود را بگشاييم و چرخش و صعود خود را به سمت بالا را تجربه كنيم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل | 

 

 

فرا رسیدن عید باستانی

نوروز و بهار دل انگیز طبیعت

را به هموطنان عزیزم تبریک میگویم

 

سال نو مبارک

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل | 
 

سه نگرش مهم در راه رسیدن به موفقیت: این سه نگرش را در خود تقویت کنید و از آنها در انجام هر کاری پشتگرمی بگیرید:

۱-  نگرش فعال بودن را در خود تقویت کنید.

۲-  نگرش اهمیت دادن به دیگران را در خود تقویت کنید.

۳-  نگرش تقدم در ارائه خدمات را در خود تقویت کنید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل | 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل | 
 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل | 

 

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل | 

 

کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز اتفاقی میفته تو ی یک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینکه حیون بیچاره زیاد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نکشه . مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش رو می تکوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا می آمد سعی میکرد بره روی خاک ها .روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینکه به لبه ی چاه رسید و بیرون اومد .. 

مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما مثل همیشه دو

اتنخاب داریم . اول اینکه اجازه بدیم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم

اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل | 

 

!V WORLD COMING SOON

Watch out for the ultimate multimedia resource site and TV channel brought to you by V Studios and The V.  Because YOU deserve network support in no less than the world’s best known standards, we are providing you with the most convenient medium that’s accessible 24/7 – V  WORLD


. Everyone is invited to the world premiere in May 2009

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل | 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل | 
 

یک بار پدر بسیار ثروتمندی پسرش را به روستا برد تا با طرز زندگی افراد فقیر آنجا آشنا شود آنان دو شبانه روز را در مزرعه ی خانواده ی فقیری گذراندند در راه برگشت پدر از پسر پرسید سفر چگونه بود: عالی بود!

زندگی مردم فقیر را مشاهده کردی ؟ بله پدر...

چه ازآنان یاد گرفتی؟ پدر ما یک سگ داریم ولی آنها چهار سگ دارند.

استخر ما تا وسط باغ کشیده شده اما رودخانه ی آنها بی پایان است.

چراغ های ما سر تا سر باغ را روشن می کنند اما ستاره ها شبهای آنها را روشن می کنند.

ما قطعه زمین کوچکی برای زندگی داریم اما مزارع آنها وسیع است.

ما غذاهایمان را می خریم اما آنها خود غذایشان را پرورش می دهند.

دیوارها و گاو صندوق از اموال ما مراقبت می کنند اما محافظان آنها دوستانشان هستند.

پدر با شنیدن این حرف ها ساکت شد پسر افزود: پدر ممنونم که به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم ...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل | 
 

پسر بچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست .

پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.

پسر بچه پرسید « یک بستنی میو ه ای چند است؟ »

پیشخدمت پاسخ داد : « ۵۰ سنت » پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید : « یک بستنی ساده چند است؟ » در همین حال ، تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند و پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد :« ۳۵ سنت » پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت: « لطفأ یک بستنی ساده » پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت .

پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت.

وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید شوکه شد . آنجا در کنار ظرف خالی بستنی، ۲ سکه ۵ سنتی و ۵ سکه ۱ سنتی گذاشته شده بود . برای انعام پیشخدمت!!! ...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل | 

 

بيل گيتس، رئيس شركت مايکروسافت، و ثروتمند ترين مرد جهان ( و ضمنا بزرگترين نيكو كار دنيا ) در يک سخنرانی در يکی از دبيرستان های آمريکا، خطاب به دانش آموزان گفت: در دبيرستان خيلی چيزها را به دانش آموزان نمی آموزند.

او هفت اصل مهم را که دانش آموزان بايد بدانند چنين بيان كرد : 
۱ـ  در زندگی، همه چيز عادلانه نيست، بهتر است با اين حقيقت کنار بياييد
۲ـ دنيا برای عزت نفس شما اهميتی قايل نيست. در اين دنيا از شما انتظار می رود که قبل از آن که نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشيد، کار مثبتی انجام دهيد
۳ـ  پس از فارغ التحصيل شدن از دبيرستان و استخدام، کسی به شما رقم فوق العاده زيادی پرداخت نخواهد کرد. به همين ترتيب قبل از آن که بتوانيد به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسيد، بايد برای مقام و مزايايش زحمت بکشيد
۴ـ  اگر فکر می کنيد، آموزگارتان سختگير است، سخت در اشتباه هستيد. پس از استخدام شدن متوجه خواهيد شد که رئيس شما خيلی سختگيرتر از آموزگارتان است، چون امنيت شغلی آموزگارتان را ندارد
۵ـ  آشپزی در رستوران ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگ های ما برای اين کار اصطلاح ديگری داشتند، از نظر آنها اين کار يک فرصت بود
۶ـ  اگر در کارتان موفق نيستيد، والدين خود را ملامت نکنيد، از ناليدن دست بکشيد و از اشتباهات خود درس بگيريد
۷ـ  قبل از آنکه شما متولد بشويد، والدين شما هم جوانان پرشوری بودند و به قدری که اکنون به نظر شما می رسد، ملال آور نبودند.

هفت اصل بيل گيتس

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل | 

 

- کنجکاوی: کنجکاوی سير نشدنی در برخورد با زندگی و تلاش بی امان برای يادگيری مستمر
- تجربه اندوزی: تعهد و آزمودن دانش از طريق تجربه ، مداومت و ميل به درس گرفتن از اشتباهات
- تقويت حواس: پالايش پيوسته ی حواس و به خصوص حس بينايی به منظور جان بخشيدن به تجربه
- توجه به ناشناخته ها: توجه به روبه رو شدن با الهامات، پيچيدگی ها و ترديدها
- نگرش سيستمی: تعادل علم و هنر، منطق و تصور
- توجه به جسم: پرورش زيبايی، وقار، مهارت، آمادگی جسمانی و حالت
- تفکر مرتبط: توجه به ارتباط متقابل ميان همه اشياء و پديده ها


+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل | 

 

يکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود:
ديروز کسی که مانع پيشرفت شما در زندگيتان می شد درگذشت، شما برای شرکت در مراسم دفن اين عزيز ساعت 10 فردا در سالن اجتماعات دعوت می شويد .

در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن ها در اداره مى شده که بوده است. اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت 10 به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى شد هيجان هم بالا مى رفت. همه پيش خود فکر مى کردند: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»

کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى کردند ناگهان خشکشان مى زد و زبانشان بند مى آمد. آينه اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى کرد، تصوير خود را مى ديد.

نوشته اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود: « تنها يک نفر وجود دارد که مى تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جزء خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى توانيد زندگى تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى توانيد بر روى شادى ها، تصورات و موفقيت هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى توانيد به خودتان کمک کنيد. زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدين تان، شريک زندگى تان يا محل کارتان تغيير مى کند، دستخوش تغيير نمى شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى باشيد. »

مهم ترين رابطه اى که در زندگى مى توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل | 

 

اديسون در سنين پيری پس از كشف چراغ برق يكی از ثروتمندان آمريكا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزينه می كرد اين آزمايشگاه بزرگترين عشق پيرمرد بود هر روز اختراعی جديد در آن شكل می گرفت تا آماده بهينه سازی و ورود به بازار شود در همين روزها بود كه نيمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقيقتا كاری از دست كسی بر نمی آيد و تمام تلاش ماموران فقط جلو گيری از گسترش آتش به ساير ساختمانها است آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پيرمرد رسانده شود پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته می كند و لذا از بيدار كردن پيرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند. 
و با تعجب ديد كه پير مرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روی يك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند. پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد.
او می انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش به سر ميبرد ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد
 و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اينجايی می بينی چقدر زيباست! 

رنگ آميزی شعله ها را می بينی؟ 
حيرت آور است!
من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است!
 وای! خدای من، خيلی زيباست!
 كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را می ديد، كمتر كسی در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايی را خواهد داشت. نظر تو چيه پسرم؟
 پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش می سوزد و تو از زيبايی رنگ شعله ها صحبت می كني؟ چطور می توانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟
 پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را می كنند.

 در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد!

الان موقع اين كار نيست به شعله های زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكانی را نخواهی داشت! 
در مورد آزمايشگاه و باز سازی يا نو سازی آن فردا فكر می كنيم

 توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكی از بزرگترين اختراع بشريت يعنی ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود آری او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع نمود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل | 

همه ما برای زندگی خود برنامه ای در نظر گرفته ايم و اهدافی را در ذهن پرورانده ايم و تلاش می كنيم تا به آنها دست پيدا كنيم. حال در اين راه پر فراز و نشيب نياز داريم تا با آشنايی با برخی تكنيك ها، بر سختي های راه فائق آمده و سربلند به راه خود ادامه دهيم.


چند راه برای رسيدن به هدف های زندگی:

1 - هدف را برای خود تعريف كنيد.

2 - آن را مبهم و مجهول باقی نگذاريد. به روشن ترين شكل ممكن به آن بنگربد.

3 - برای آن كه يك هدف تحقق يابد نياز است تا اقدامات مورد نياز برای رسيدن به آن انجام شود. پيش خود فكر كنيد كه برای رسيدن به هدفتان چه كارهايی بايد انجام دهيد.

4 - آن هدف را به بخش های كوچك تقسيم كنيد و از همه زوايا مورد ارزيابی قرار دهيد. براي هر بخش اقدام مورد نياز را شناسايی کنيد تا مستقيماً به انجام آن كار بپردازيد.

5 - برای هدف خود يك مقياس در نظر بگيريد. به عنوان مثال اگر هدفتان ارتقاي سطح تحصيلی است، فكر كنيد كه تا چه درجه ای می خواهيد پيش برويد؛ يا اگر به فكر كسب ثروت بيشتری هستيد، محاسبه كنيد كه در هدف خود چه سقف پولی را در نظر گرفته ايد.

6 - ميزان پيشرفت خود را محاسبه كنيد. هميشه مدت زمانی بنشينيد و به كارهايی كه برای تحقق آرمانتان انجام داده ايد و ميزانی كه موفق شده ايد، فكر كنيد.

7 - يك مدت زمان برای رسيدن به هدف تعيين كنيد و فرصت نهايی را در نظر بگيريد. اين كار باعث می شود كه برای پيشبرد كارها تلاش بيشتری كنيد و هدف خود را جدی تر ببينيد.

8 - هدفی انتخاب كنيد كه از پس آن بر می آييد. زندگی يك رؤيای شيرين نيست كه با تخيل به آن دست يابيد، بلكه واقعيتی است كه خيلی چيزها در آن محدود شده است. از اين رو، هدفی داشته باشيد كه می دانيد می توانيد به آن برسيد و از عهده شما خارج نيست.

9 - برای رسيدن به هدف برنامه ريزی كنيد. راه ها و استراتزي هايی طراحی كنيد كه شما را برای رسيدن به هدفتان ياری می دهد.

10 - هدف خود را مرحله ای كنيد. زندگی متشكل از مراحل مختلف است و برای رسيدن به يك هدف می بايست مراحل مختلف را پله پله طی كرد.

اتفاق يك شبه، راه رسيدن به هدف نيست، بلكه قدم های استوار و مداوم رمز موفقيت است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل | 

 

اثباتی ساده برای وجود خدا !

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع "خدا " رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش بلند و اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
 


2wdshav.gif



راستی ! چرا یافتن خدا برای خیلی از ماها اینقدر دشوار است ؟


شاید جواب این سوال در این جمله باشد كه :

زیرا ما بدنبال چیزی هستیم كه هرگز آنرا گم نكرده ایم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل | 

 

 

 

کوئست یعنی غیرت    

کوئست یعنی ایمان

کوئست یعنی اتحاد

کوئست یعنی تلاش

کوئست یعنی معرفت

کوئست یعنی زندگی

کوئست یعنی انگیزه

کوئست یعنی نگرش مثبت

کوئست یعنی حرکت

کوئست یعنی لیاقت

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط غزل |